×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

سرخط مطالب:

true
    امروز  دوشنبه - ۴ تیر - ۱۳۹۷  
true
false

روز ها را پشت سر هم و بی میل سپری کردن باعث می شود که اشتیاق و انرژیتان در دراز مدت از بین برود و پس از مدتی دیگر اتفاقات کوچک خوشحال کننده هم برایتان بی معنی می شود. اگر از آن دسته از افرادی هستید که از زندگی کردن روی یک خط صاف و بدون هیچ تغییری خسته شده اید این مطلب می تواند قدم بزرگی برایتان باشد؛ به شرطی که به آن به خوبی عمل کنید.روزمرگی

روزمرگی کار و زندگی

محققان پس از تحقیق روی افراد مختلف با زندگی های گوناگون در شرایط مختلف به این نتیجه رسیده اند که یکی از عوامل بسیار موثر در روزمرگی “سرخوردگی” است.

تیک تاک… تیک تاک…. زمان می گذرد و تو غرق در روزمرگی هایت زندگی را کهنه می کنی و جلو می روی، راستی هیچ ازخودت پرسیدی به اندازه ی تمام ثانیه هایی که زندگی را کهنه کردی و پیش آمدی کدام لحظه ها را از نو شدی؟

روزمرگی

راه های فرار از روزمرگی

“مشکلِ ما این است که همان قدر که ویران می کنیم، نمی سازیم؛ همان قدر که کهنه می کنیم، تازگی نمی بخشیم ؛ همان قدر که دور می شویم، باز نمی گردیم :همان قدر که آلوده می کنیم،پاک نمی کنیم؛ همان قدرکه تعهدات و پیمان های نخستین خود را فراموش می کنیم، آن ها را به یاد نمی آوریم؛ همان قدر که از رونق می اندازیم، رونق نمی بخشیم. دیگر معجزه یی در کار نیست….. زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پر باید کرد. ساده ها، سطحی نیستند! خرید چند سیبِ تُرش می تواند به عمقِ فلسفه ی ملاّصدرا باشد …..”

گاهی اوقات لازم است که چند قدم عقب بروید تا به همه چیز خوب نگاه کنید. هیچوقت نگذارید زندگیتان آنقدر با کار مشغول شود، ذهنتان آنقدر درگیر نگرانی شود، قلبتان آنقدر انباشته از ناراحتی ها و کینه های قدیمی شود که هیچ جایی برای تفریح کردن و لذت بردن نداشته باشید.

عشق را جریان عادی زندگی کنیم!
عشق همان جریان صداقتی است مستقل از هرچه که در هیاهوی روزمرگی هایت می بینی و ترس مبهمی که مبادا ذره ای از این صداقت در خانه ات کم رنگ شود… “اگر عشق را از جریان عادی زندگی جدا کنیم _ از نانِ برشته ی داغ، چای بهاره ی خوش عطر، قوطی کبریت، دستگیره های گل دار، و ماهی تازه_ عشق، همان تخیلات باطل گذرا خواهد بود . مستقلِّ از پوست، درد، وام، کوچه ها و بچه ها، رویایی کوتاه که آغازی دارد و انجامی….”

چرا خوب پاک نمی کنیم؟
“چیزی حیرت انگیز در گوشه و کنار خانه شان می رویید؛کاشی های دستشویی و حمام،اصلا جلا نداشت.گلدان ها را جِرم گرفته بود.حاشیه ی شیشه های پنجره لَک بود.آنها می دویدند. خسته،خستگی، روی فرش کُهنه شان نشسته بود. اَشیا و اَبزارها جای معینی نداشتند و یا به جایی که داشتند عادت کرده بودند و جا انداخته بودند؛اما هیچ چیز، به راستی، از تهاجم زمان برکنار نمانده بود. تمام چیزهایی که نباید صدا می کردند،صدادار شده بودند:صندلی های راحتی. میز کوچک کار. درِ یخچال و درهای اتاق ها. روغن نخوردگی. پیچ های لق. جای انگشت ها اینجا و آنجا.” به راستی چرا دیگر خوب پاک نمی کنیم ؟ پاک می کنیم و نمی شود یا این روزمرگی ها نوع پاک کردمان را هم زیر سلطه گرفته اند؟ مگر نمی شود یک روز جمعه فارغ از تمام قرض ها و قبض ها و خستگی ها به کنار هم بیاییم و بی قید و شرط دوبار خوب پاک کنیم؟ خاک روغن جلاها را بگیریم و دکوراسیون مواد شوینده ی کابینت هایمان را بر هم زنیم و شروع کنیم به زدودن غبار از دل خاطراتمان حتی با یک شیشه شوی! راستی چرا دیگر خوب پاک نمی کنیم ؟ سوال مهمی است…

انبار ها را خالی کنیم…
“شکسته… گلدان ترک خورده یی که یادگار عموجان است! روروک اولی، پوتین های کهنه دومی. خدای من! همه را باید دور ریخت. انبار را باید خالیِ خالی کرد. همین هاست که زندگی را از شکل می اندازد. همین هاست که زندگی را کهنه می کند. موریانه خورده.بیدزده.کپک زده.درهم شکسته.بی سروته. رنگ و رو رفته. ما فقط کهنگی را پس انداز می کنیم. ما پاسداران از شکل افتادگی ها هستیم. جای عشق کجاست؟فریاد نزن! به زمزمه بگو:جای عشق کجاست؟؟ لا به لای این همه آشغال، چطوری باید پی عشق بگردم بی آنکه به خاطره برخورد کنم؟ خاطره ها، مثل همیشه پتوی گوشه سوخته، آن چادر شب وصله پینه یی، و یادداشت های دوران دبیرستان است. دورشان بریز!” انبار ها را خالی کنید بگذارید طراوت و تازگی بیایند منزلتان را بخرند برای ابد، راستی مادر جان آن کاناپه که گفته بودی باید به انتظار مرد سمسار بنشیند، چند سال دیگر باید انتظار بکشد؟! می ترسم آن هم مثل آن عسلی ها لب پر شود و بمانند کنج اتاق در حسرت روزی که سمسار بیاید و به خواهدش حتی به نیم بهای روزهای اولش!

کتاب بگیریم برای دل خوشی….
چه می شود روزی برسد در را بگشایی و به جای قبض برق و آن تلفن که هنوز هم نمی دانی میان این همه مشغله با کی تا این حد درد و دل کردی که مبلغش از سه رقم هم گذشته، کتابی دست بگیری و تاب نیاوری برای نشان دادن و پیشنهادش برای خواندن… چه می شود کمی قبض ها و قسط ها را به حال خودشان بگذاری و به ماشین حسابت استراحت دهی بیایی یک جفت چای بریزی و قندان را از نقل پر کنی و بگویی بیا که چای ریختم با نقل های محبوبت و این کتاب که امانت گرفته ام برای دل خوشی! بیا تا دل خوشی هایمان سرد نشده اند….

گلدان ها را پیش از شکستن دریابیم
گفته بودی شکسته. گلدان یادگاری عمو جان! چقدر حیف …. خاکش گرم است بیا فکری به حالش کنیم از آن گلدان های که گذاشته بودی برای روز مبدا که شاید تحفه ای شود برای جشن یکی از اقوام بیاور، که امروز همان مباداترین روز است. اصلا بیا هر روز که نه هر هفته هم نه، هر ماه یک گلدان مبادا کنیم و کنار بگذاریم برای تحفه ی شادی های اقوام، که بی شک بی نظیرتر از جعبه ی گلدان شیشه ای است که فروشنده سر اورجینال بودنش تمام توانش را برایت گذاشته و تو باز هم شک می کنی به وطنی بودنش!

به جنگ یک نواختی بریم…!
به هر سمت این خانه که نگاه می کنی همه چیز همان است که بود! “هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است ” تو میترسی میز کوچک کنج آن دیوار انتهایی را بلند کنی بیاوری جلوی چشمت بنشانی و گلدان های روز مبادایت را رویشان بچینی، چرا که فکر می کنی دکوراسیون بی نظیر منزلت را با این کار خراب کردی و خانه ات دیگر به لوکسی سابق نیست! و یا حتی آن دیوار کوچک انتهای راهرو که فرصت نکردی ایده ی جسورانه ات را رویش پیاده کنی… یادت هست کدام را می گویم؟ همان که مدت هاست می خواهی رنگش بزنی یا شاید هم کاغذ دیواری! کسی چه می داند خانه خانه ی توست و تو مالک این همه طرح و نقشی،از آن رنگ ها وطرح های شادی که دل آدم را موقع رفتن خوش می کنند که وقتی برگردد باز همان جا نشسته اند که لبخند بزنند و بگویند به خانه ات خوش آمدی…. کاش زودتر فرصتش را پیدا کنی…

با بچه ها بازی کنیم…
“مردی می گوید:آقا شما چقدر حوصله دارید! من سربه سر بچه های خودم هم نمیتوانم بگذارم.آدم دیگر دل و دماغ و وقت این کارها را ندارد.همین قدر که بتوانیم لباس و خوراک و وسائل درس و مدرسه شان را فراهم کنیم برای سرمان هم زیاد است ! و من و پسرک دور میشویم. وراجی های مکرر ابلهانه.وقت پرگویی،هرقدر که بخواهی دارند. وقت بهانه جویی های حقیرانه. وقت بازی کردن با بچه ها را، اما، ندارند!” کدام اخبار خوشی را از دست می دهی اگر لحظه ای آن روزنامه ی باطل شده ی هفت صبحت را کنار بگذاری؟ نمی شود بیایی دست فرزندت را بگیری بنشینی پای حرف دلش؟ یا پابه پای آن شعر بخوانی و سر کتابی باز کنی از سر دل خوشی… شاید فردا خودت تیتر یک آن روزنامه های یک روزه شدی! کسی چه می داند!

تصور لذت یک غذای تازه در کنارهم
“روزی خواهد رسید که انسان، همه ی کارهایش را، به عادت خواهد کرد ! ” عجب رنج بزرگی ست این عادت.
عادت همان چیزیست که قدیمی تر ها ترکش را موجب مرض می خواندند، چه عادت به یک عشق چند ساله و چه عادت به قرمه سبزی های روزهای جمعه! بیا عادت کنیم به بی عادتی….. چقدر خوب می شد به جای سیب قرمز پنبه ای سیب سبز سفت می خریدیم و غرق یک تجربه می شدیم ، به جای قرمه سبزی جا افتاده دیس اسپانیایی برای ظهر جمعه تدارک می دیدیم و یا شاید از آن اشکنه هایی که با سبزی خوردن لذتش چند برابر می شود. بیا عادت کنیم به بی عادتی….

به خانه هایمان قانون ببخشیم…
سبز…قرمز…زرد…. بیا دیوار قانون بسازیم، تو تخت را جمع کن، من کاغذ های پخش زمین را و دیگری… قانون دیگری را تو وضع کن ! سهم تو هم به اندازه ی من است. شاید تو قانون وضع کن بهتری باشی! راستی کجای خانه قانون هارا به خاطر بسپاریم؟ دیوار آشپزخانه یا دیوار پشت اتاق ؟

معجزه ی آتش را به خانه بیاوریم…
آتش معجزه می کند…. می دانم که می دانی، ولی آخر ما در طبقه ی دهم این آپارتمان شست متری مجهز به پکیج های گرمایشی سرد بی روح ! آتش از کجا بیاوریم که برایمان معجزه کند؟ بیا دست بکار شویم و آتش راه بیاندازیم! که هرچه کهنه شده.بوی نا گرفته. کپک زده. در آن بسوزانیم! از آن شمع های سفید بزرگ بیاور میگذارم میان همان گلدان های شیشه ای اورجینال روزهای مبادا! روشن شان که کنم معجزه جان میگیرد! تو هم عودی روشن کن ملایم باشد لطفا….


true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false